تبلیغات
زنگ تفریح - مطالب ادبیات
 

 
بماند بقیه اش !!(شعر)
کوتاه کن کلام...، بماند بقیه‌اش!
مرده است احترام...، بماند بقیه‌اش!

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود،
آن هم نشد حرام، ...بماند بقیه‌اش!


هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت،
آمد به انتقام، ...بماند بقیه‌اش!

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام،
شد سنگ‌ها تمام، ... بماند بقیه‌اش!


گویا هنوز باور زینب نمی‌شود،
بر سینه‌ی امام؟! ...بماند بقیه‌اش!

پیراهنی که فاطمه باگریه دوخته،
در بین ازدحام، ...بماند بقیه‌اش!


راحت شد از حسین همین که خیال‌شان،
شد نوبت خیام، ... بماند بقیه‌اش!

از قتل‌گاه آمده شمر وز دامنش،
خون علی‌الدوام!! ...بماند بقیه‌اش!


سر رفت... آآآآه ، بعد هم انگشت رفت،
کاش از پیکر امام، ... بماند بقیه‌اش!

بر خاک خفته‌ای و مرا می‌برد عدو،
من می‌روم به شام، ...بماند بقیه‌اش!


دل‌واپسم برای سرت روی نیزه‌ها،
از سنگ پشت‌بام، ...بماند بقیه‌اش!

حالاقرار هست کجاها رود سرش،
از کوفه تا به شام، ...بماند بقیه‌اش!


تنها اشاره‌ای کنم ، رد شوم از آن،
از روی پشت بام، ...بماند بقیه‌اش!

قصه به «سر» رسید ، تازه شروع شد ماجرا!
شعرم نشد تمام، ...بماند بقیه اش!


::
:: مرتبط با: ادبیات , كربلا , بزرگان دینی , عشق , پیام ها و سخنان زیبا , پیامبران و امامان , مذهبی ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 11 آبان 1393
لیلی و مجنون(شعر طنز)
پیامک زد شبی لیلی به مجنون
که هر وقت آمدی از خانه بیرون
بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را
پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت
دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد
وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد
چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت
اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی
دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است
شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس
چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی


********************
پس از چن وقت دید بابای لیلی
كه سنِ دخترش گردیده خیلی!
درون خانه بوی ترشی آید . .
خدایا.. دخترم ترشیده شاید!!
سراسیمه به مجنون زد ایمیلی
نمی پرسی چرا احوالِ لیلی!؟
هنوزم عشق لیلی در دلت هست؟
هنوزم عكس او در تبلتت هست !؟
تو داماد منی من شك ندارم . . !!
نیازی دیگه به مدرك ندارم . . !!
شود این تحفه را با سیكل هم بُرد
نیازی نیس به دانشگاه آكسفورد!
بیا تا منزلم.. مجنون ترینم . .
الهی دوریِ تان را نبینم . . !!

*********************
چو كرد فكراشو مجنون زد ایمیلی
پس از یك هفته به بابای لیلی . .
بگفتا چند سالی دیر كردی . .
زیادی جانِ من تأخیر كردی !!
نباشد در سر از لیلی هوایی . .
كه دارم چند دوستِ اجتماعی!!
زِ بس هر چیز، این دوره گرونه
محاله زن بگیرم این زمونه !!
كنون ظرفی بزرگ با پُستِ ریلی
فرستادم.. بریز ترشی ی لیلی..!!


::
:: مرتبط با: طنز , ادبیات ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 17 مرداد 1393
شعری زیبا و جذاب درمورد شفاعت امام حسین (ع)

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود
هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب
از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین
قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود
نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه
کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود
چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود
عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد
چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه
ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود
بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)
گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود
با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست
حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم
هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد
سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب
دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟
من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟
من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟
چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل
شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا
پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون
حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند
باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا
قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان
سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند
ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند!  
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


::
:: مرتبط با: مذهبی , پیامبران و امامان , پیام ها و سخنان زیبا , ادبیات ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393
درس ق
درس«ق»میداد یاد بچه ها
 در دبستان خانم آموزگار
واژه ها تکرار میشد یک به یک
 قوری و بشقاب و قندان و قطار

شادمان از درس تازه ، کودکی
 روی کاغذ دزدکی چیزی نگاشت
یک الف دنبال آن هم شین و قاف
خواند آن را عشق و اعرابش گذاشت

چون معلم دید آن مرقومه را
بی تامل روی آن خطی کشید
خواست چیزی گوید آن کودک ولی 
 جز خشونت در رخ خانم ندید

گفت با کودک معلم کای پسر:
اولا" عین است اول حرف عشق
درس این حرف، آخرین درس شماست
پس نباید کرد چیزی صرف عشق

ثانیا" باید تمام بچه ها بشنوند 
 اینجا کلاس و مدرسه است
جای الفاظ چرند و چار نیست
جای تعلیم حساب و هندسه است

هر کس غیر از کلاس و مدرسه
 در سرش باشد هوای دیگری
یا سر و گوشش بجنبد در کلاس
 یا بگیرد درس من را سرسری

من خودم با چوب و خط کش بر سرش
 میزنم آنقدر تا آدم شود
یا به ناظم میدهم تحویل تا شر او
 از این دبستان کم شود

گفت کودک:با اجازه اولا"
 ما یکایک بچه های آدمیم
در سرِ ما فکر خام نیست
 ما به حکم عشق اینجا باهمیم

ثانیا" درس کلاس و مدرسه 
بی محبت ، جز در و دیوار نیست
بر مدار عشق میگردد جهان
پس سخن از عشق اینجا عار نیست

زین سبب ای مهربان آموزگار 
جای آن دارد بفرمایی چرا
میدهی در درس آخر یاد ما
اولین حرف از حروف عشق را؟

گفت با کودک معلم:وَه-که خوش
 آتشی در جان من افروختی
آفرین بر تو که با برهان خود
درس اصلی را به من آموختی...

شعر از محمود سلطانی (آذین)


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , عشق , ادبیات , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 30 خرداد 1393
رابطه بلندی قد با شیرین بودن.
جدیدا" علم پزشکی و علم نجوم ، علم روانشناسی و مردم شناسی، ادبیات و تاریخ و ... خلاصه تمامی علوم خاصه و عامه ثابت کرده اند که :
قدبلندی با شیرین بودن رابطه مستقیم و نزدیکی دارد.
حتی روایت شاعرانه داریم که این مورد را ثابت می کند تا آنجا که شاعر می فرماید:
قد یارُم بلنده
شیرینه مث قنده




::
:: مرتبط با: ادبیات , طنز ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : پنجشنبه 29 خرداد 1393
کاش(شعر)
کاش میشد بچگی را زنده کرد
کودکی شد، کودکانه گریه کرد


کاش میشد شعر(قهرقهر تا قیامت) را سرود    
آن قیامت که دمی بیشتر نبود


فاصله با کودکی هامان چه کرد
کاش میشد بچگانه خنده کرد



::
:: مرتبط با: ادبیات , عشق , پیام ها و سخنان زیبا , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393
پیغام گیر تلفن شاعران مشهور(طنز)

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

 

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

دنباله مطلب را ببینید



:: ادامه مطلب
:: مرتبط با: ادبیات , پیام ها و سخنان زیبا , طنز ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : شنبه 17 خرداد 1393
می رسد روزی که بی هم می شویم
یکی از بچه ها برام این شعر رو فرستاده. ازش خوشم اومد.

می رسد روزی که بی هم می شویم
یک به یک از جمع هم کم می شویم

می رسد روزی که ما در خاطرات
موجب خندیدن وغم می شویم

گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق
می رسد روزی که بی هم می شویم

پس ای رفقا یادم کنید.


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , ادبیات , دوستان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : شنبه 10 خرداد 1393
دل (سعدی)
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

سعدی




::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , عشق , مراقبت , ادبیات ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1393
میهمانان بی دردسر

چه میهمانان بی دردسری هستند

   مردگان ...

   نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

   نه به حرفی دلی را آلوده

   تنها به شمعی قانعند

    و اندکی سکوت ...

حسین پناهی



::
:: مرتبط با: ادبیات , پیام ها و سخنان زیبا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1393