تبلیغات
زنگ تفریح - مطالب پیام ها و سخنان زیبا
 

 
دانلود کلیپ های زیبا
شعری زیبا و جذاب درمورد شفاعت امام حسین (ع)

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود
هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب
از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین
قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود
نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه
کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود
چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود
عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد
چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه
ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود
بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)
گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود
با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست
حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم
هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد
سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب
دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟
من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟
من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟
چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل
شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا
پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون
حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند
باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا
قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان
سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند
ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند!  
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


::
:: مرتبط با: مذهبی , پیامبران و امامان , پیام ها و سخنان زیبا , ادبیات ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393
عشق و محبت مادر
شبی پسری یك برگ كاغذ به مادرش داد. مادركه در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته هایش را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود:
صورتحساب كوتاه كردن چمن باغچه: 5 دلار
مرتب كردن اطاق خوابم: 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم: 3 دلار
بیرون بردن سطل زباله : 2 دلار
نمره ریاضی خوبی كه امروز گرفتم: 6 دلار
جمع بدهی شما به من: 17 دلار

مادر با چشمان منتظر به پسر نگاهی كرد، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارت را نوشت:

بابت سختی 9ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی: هیچ
بابت تمام شبهائی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم: هیچ
بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی: هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت: هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند ،چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد، گفت:
مامان... دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور كامل پرداخت شده!


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , خانواده , عشق , مراقبت , آمار , والدین , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393
آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام 

است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!



::
:: مرتبط با: مذهبی , داستان , پیام ها و سخنان زیبا , میوه ها , مراقبت , گناهان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393
زندگی
گاهی زندگی،قصّه ای عاشقانه است
گاهی خنده ای تلخ،گاه کودکانه است

یه وقتی دلت گرمِ یک عاشقانه است
یه وقتی پُر از درد و رنج و بهانه است

برگرفته از وبلاگ
http://ganjineihkavir.mihanblog.com



::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 13 تیر 1393
آدما




با کسب اجازه از مدیر وبلاگ
مطالعات


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 13 تیر 1393
برداشت مردم
این مطلب توسط یکی از دوستان ارسال شده است.

مردم‎ اغلب ‎بی‎ انصاف،‎بی‎ منطق‎ وخودمحورند ولی‎ آنان‎ راببخش‎...
اگرمهربان‎ ‎باشی تو رابه داشتن انگیزه های پنهان متهم می كنند ولی مهربان باش...
اگرشریف و درستكارباشی فریبت می دهند ولی شریف و درستكارباش...
نیكی های امروزت را فراموش می كنند ولی نیكوكار باش،بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگرهیچگاه كافی نباشد
و درنهایت می بینی كه هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : پنجشنبه 12 تیر 1393
ضرب المثل



از دل برفت هر آنکه از دیده برفت


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , مثل ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1393
خدا
روزی مجنون از سجاده شخصی گذر کرد! مرد گفت :مردک رشته پیوندم با خدا را گسستی! مجنون خنده ای کرد و گفت: عاشق بنده ای هستم تو را ندیدم. تو عاشق خدایی، و مرا دیدی...؟!

قطاری سمت خدا میرفت.
همه ی مردم سوار شدند.
وقتی به بهشت  رسید.
همه پیاده شدند.
یادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت...

این دو مطلب را خانم آمنه پاک نیت از برازجان فرستاده. ضمنا" ایشان سال 1380 دانش آموز من بود(کلاس پنجم) و اینک پرستار یکی از بیمارستانهای برازجان است. برای ایشان آرزوی م
وفقیت روز افزون دارم.


::
:: مرتبط با: مذهبی , پیام ها و سخنان زیبا , داستان , عشق ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 1 تیر 1393
درس ق
درس«ق»میداد یاد بچه ها
 در دبستان خانم آموزگار
واژه ها تکرار میشد یک به یک
 قوری و بشقاب و قندان و قطار

شادمان از درس تازه ، کودکی
 روی کاغذ دزدکی چیزی نگاشت
یک الف دنبال آن هم شین و قاف
خواند آن را عشق و اعرابش گذاشت

چون معلم دید آن مرقومه را
بی تامل روی آن خطی کشید
خواست چیزی گوید آن کودک ولی 
 جز خشونت در رخ خانم ندید

گفت با کودک معلم کای پسر:
اولا" عین است اول حرف عشق
درس این حرف، آخرین درس شماست
پس نباید کرد چیزی صرف عشق

ثانیا" باید تمام بچه ها بشنوند 
 اینجا کلاس و مدرسه است
جای الفاظ چرند و چار نیست
جای تعلیم حساب و هندسه است

هر کس غیر از کلاس و مدرسه
 در سرش باشد هوای دیگری
یا سر و گوشش بجنبد در کلاس
 یا بگیرد درس من را سرسری

من خودم با چوب و خط کش بر سرش
 میزنم آنقدر تا آدم شود
یا به ناظم میدهم تحویل تا شر او
 از این دبستان کم شود

گفت کودک:با اجازه اولا"
 ما یکایک بچه های آدمیم
در سرِ ما فکر خام نیست
 ما به حکم عشق اینجا باهمیم

ثانیا" درس کلاس و مدرسه 
بی محبت ، جز در و دیوار نیست
بر مدار عشق میگردد جهان
پس سخن از عشق اینجا عار نیست

زین سبب ای مهربان آموزگار 
جای آن دارد بفرمایی چرا
میدهی در درس آخر یاد ما
اولین حرف از حروف عشق را؟

گفت با کودک معلم:وَه-که خوش
 آتشی در جان من افروختی
آفرین بر تو که با برهان خود
درس اصلی را به من آموختی...

شعر از محمود سلطانی (آذین)


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , عشق , ادبیات , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 30 خرداد 1393