تبلیغات
زنگ تفریح - مطالب پیام ها و سخنان زیبا
 

 
سخنرانی زیبا
این سخنرانی را گوش کنید. قول میدم منقلب شوید.



دوستان با برنامه km player  این فایل را اجرا کنید.




::
:: مرتبط با: کلیپ , كربلا , عشق , پیام ها و سخنان زیبا , مذهبی ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : چهارشنبه 7 آبان 1393
خدا غریبه (کلیپ)
برای دانلود روی تصویر زیر کلیک کنید





::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , مذهبی , کلیپ , خدا ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 2 آبان 1393
کمک به همنوع

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ با خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن


به خدا که هیچ کس را ، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن


::
:: مرتبط با: پیام ها و سخنان زیبا , عشق ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 27 مهر 1393
مبارک ترین ازدواج
لباس یاس بر تن کرد زهرا.......... کنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت....... خطا گفتم بلی نه،یا علی گفت





::
:: مرتبط با: تصویر , مذهبی , پیامبران و امامان , تاریخ , پیام ها و سخنان زیبا , خانواده , عشق , بزرگان دینی ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : جمعه 4 مهر 1393
مادر(کلیپ)
کلیپی بسیار زیبا درباره مادر



::
:: مرتبط با: والدین , مراقبت , عشق , خانواده , پیام ها و سخنان زیبا , کلیپ ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393
از پا افتاده


فقط وقتی از پا افتادی


می فهمی


چه کسی به پات ایستاده

با تشکر از مدیر وبلاگ گنجینه کویر
http://ganjineihkavir.mihanblog.com


::
:: مرتبط با: فرشتگان , مراقبت , عشق , خانواده , پیام ها و سخنان زیبا , تصویر ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393
دانلود کلیپ های زیبا
شعری زیبا و جذاب درمورد شفاعت امام حسین (ع)

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام
بی نهایت خسته و افسرده ام
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
روی من خروارها از خاک بود
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود
لرزه بر اندام من افتاده بود
هر چه کردم سعی تا گویم جواب
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب
از سکوتم آن دو گشته خشمگین
رفت بالا گرزهای آتشین
قبر من پر گشته بود از نار و دود
بار دیگر با غضب پرسش نمود:
ای گنه کار سیه دل، بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
گوئیا لب ها به هم چسبیده بود
گوش گویا نامشان نشنیده بود
نامهای خوبشان از یاد رفت
وای، سعی و زحمتم بر باد رفت
چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد
بار دیگر بر سرم فریاد کرد:
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
هر چه می کردم به اعمالم نگاه
کوله بارم بود مملو از گناه
کارهای زشت من بسیار بود
بر زبان آوردنش دشوار بود
چاره ای جز لب فرو بستن نبود
گرز آتش بر سرم آمد فرود
عمق جانم از حرارت آب شد
روحم از فرط الم بی تاب شد
چون ملائک نا امید از من شدند
حرف آخر را چنین با من زدند:
عمر خود را ای جوان کردی تباه
نامه اعمال تو باشد سیاه
ما که ماموران حق داوریم
پس تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هرکجا و دل فکار
می کشیدندم به خِفّت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
دیگران چون نجم و او چون کهکشان
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از خمر طهور
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب انسان می زدود
بر سر خود شال سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
کِی به زیبائی او گل می رسید
پیش او یوسف خجالت می کشید
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه؟!
صاحب روز قیامت آمده
گوئیا بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)
من کجا و دیدن روی حسین (ع)
گفت: آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه این جا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده است
اسم من راز و نیازش بوده است
تربتم مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
بهر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
اقتدا بر خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
تا به دنیا بود از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
قلب او از حب ما لبریز بود
پیش چشمش غیر ما ناچیز بود
با ادب در مجلس ما می نشست
قلب او با روضه ی من می شکست
حرمت ما را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
اشک او با نام من می شد روان
گریه در روضه نمی دادش امان
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا (س) می برم
هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد، صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود
باعث خوشحالی اعدا شود
گرچه در ظاهر گنه کار است و بد
قلب او بوی محبت میدهد
سختی جان کندن و هول جواب
بس بود بهرش به عنوان عقاب
در قیامت عطر و بویش می دهم
پیش مردم آبرویش می دهم
آری آری، هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است
ناگهان بیدار گردیدم زخواب
از خجالت گشته بودم خیس آب
دارم اربابی به این خوبی ولی
می کنم در طاعت او تنبلی؟
من که قلبم جایگاه عشق اوست
پس چرا با معصیت گردیده دوست؟
من که گِریَم بهر او شام و پگاه
پس به نامحرم چرا کردم نگاه؟
من که گوشم روضه ی او را شنید
پس چرا شد طالب ساز پلید؟
چشم و گوش و دست و پا و قلب و دل
جملگی از روی مولایم خجل
شیعه بودن کی شود با ادعا؟
ادعا بس کن اگر مردی بیا
پا بنه در وادی عشق و جنون
حبّ دنیا را ز قلبت کن برون
حبّ دنیا معصیت افزون کند
معصیت قلب ولیّ را خون کند
باش در شادی و غم عبد خدا
کن حسابت را ز بی دینان جدا
قلب مولا را مرنجان ای جوان
تا شوی محبوب رب مهربان
سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند
غافل از واقعه ی روز حسابت نکند
ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی (ع)
آن چنان باش که ارباب جوابت نکند!  
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین


::
:: مرتبط با: مذهبی , پیامبران و امامان , پیام ها و سخنان زیبا , ادبیات ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393
عشق و محبت مادر
شبی پسری یك برگ كاغذ به مادرش داد. مادركه در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته هایش را با صدای بلند خواند. او با خط بچگانه نوشته بود:
صورتحساب كوتاه كردن چمن باغچه: 5 دلار
مرتب كردن اطاق خوابم: 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم: 3 دلار
بیرون بردن سطل زباله : 2 دلار
نمره ریاضی خوبی كه امروز گرفتم: 6 دلار
جمع بدهی شما به من: 17 دلار

مادر با چشمان منتظر به پسر نگاهی كرد، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارت را نوشت:

بابت سختی 9ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی: هیچ
بابت تمام شبهائی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم: هیچ
بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی: هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت: هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود خواند ،چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد، گفت:
مامان... دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور كامل پرداخت شده!


::
:: مرتبط با: داستان , پیام ها و سخنان زیبا , خانواده , عشق , مراقبت , آمار , والدین , کودکانه ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393
آب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام 

است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!!



::
:: مرتبط با: مذهبی , داستان , پیام ها و سخنان زیبا , میوه ها , مراقبت , گناهان ,
نویسنده : خلیل زارعی
تاریخ : سه شنبه 17 تیر 1393